Sheedgraphic



بازگشت صفحه اصلی سکوت در سقوط یا سقوط در سکوت

24 اوت 2008 و سقوط مرگبار هواپیما پرواز بیشکک - مشهد و سکوت خبری پس از آن ما را بر آن داشت تا با گذشت 2 سال از این حادثه دلخراش از نگاه بازماندگان این حادثه به آن بنگریم تیم پایگاه اطلاع رسانی قزاقستان ضمن ابراز همدردی با بازماندگان و خانواده قربانیان غم و اندوه خود را از این حادثه غم انگیز ابراز می دارد .

مطلب زیر نقل قول کاملی است از آقای علی حازمی یکی از بازماندگان گرانقدر این حادثه

 

از اينکه خواهرانم قصد آمدن به قزاقستان را داشتند خيلي خوشحال بودم و براي يک هفته اقامتشان در آلماتا حسابي برنامه ريزي کردم تا از وقت بهره بيشتري ببرند.
خواهر کوچکم هنگام آمدن خيلي عصبي بود چرا که ويزا و بليط با سختي زيادي تهيه شده بود و بايد اول به قرقيزستان مي رفتند و بعد من براي آوردنشان بايد بدنبالشان مي رفتم , پروازهاي مستقيم تهران , آلماتا حدودا 8 ماه پبش لغو شده بود و اين براي همه کساني که قصد مسافرت به آلماتا را  داشتند مشکل بزرگي بود. مسافرين براي سفر به آلماتا بايد کشور دومي را انتخاب مي کردند و سپس به قزاقستان مي آمدند .
بالاخره روز موعود فرا رسيد و من به همراه يکي از دوستانم به سمت بيشکک براه افتاديم , هواپيما بدون تاخير در فرودگاه نشسته بود و ما هم به موقع يه فرودگاه رسيده بوديم , همه چيز مرتب بود . از ديدنشان خيلي خوشحال شدم , براي اولين با ر بود که از افراد خانواده ام کسي را در قزاقستان مي ديدم , پس از حال و احوال پرسي به اتفاق به سمت آلماتا به راه افتاديم .
در بدو ورود به خاک قزاقستان ماشين پليس راهنمايي جلويمان را گرفت و چون از سرعت مجاز 50 کيلومتر در ساعت به 55 کيلومتر تجاوز کرده بوديم مجازات به پرداخت جريمه نقدي يکصد دلاري شديم که با کمي چانه زني آن را به 20 دلار تقليل داديم و براه خود ادامه داديم و به اين ترتيب اولين جريمه نقد ي را تجربه کردند.
ظهر روز دوشنبه به منزلمان در آلماتا رسيديم و همسرم که منتظر مهمانها بود از ديدن خواهرانم که براي اولين بار ايشان را مي ديد خيلي خوشحال بود و تمام سعي خود را بکار مي برد تا اينکه در دل آنها جايي باز کند و همين طور هم شد.
براي يکهفته اقامتشان در آلماتا برنامه ريزي کرده بودم تا همه چيز دلخواه و مطلوب آنان باشد موزه ها , پارکها , مراکز خريد  .... تقريبا همه جا را ديدند. آنها باز اظهار رضايت کردند و مي گفتند که در اين مدت کوتاه خيلي خوش گذشته است .
تصميم داشتم يک ماه آينده به ايران سفر کنم ولي چون خواهرانم تا پايان هفته بايد بر مي گشتند تصميم عوض شد و ويزاي برگشت را تهيه کردم تا همراه آنان از مسير قرقيزستان به تهران بروم , تا يکشنبه حسابي خوش گذشت و تا آنجا که توانستيم از جاهاي ديدني بازديد کرديم و چمدانها را بستيم , دوستانم امانتهاي خود را که قرار بود برايشان به ايران ببرم  به خانه آوردند .
ماشين سواري راس ساعت 14 به دنبالمان آمد , از دوستاني که براي بدرقه ما آمده بودند خداحافظي کرديم و براه افتاديم . همسرم از اينکه قرار بود 2 الي 3 هفته مرا نبيند غمگين بود. مسير را خيلي راحت و بي دغدغه طي کرديم و در مرز قزاق هم مشکل چنداني نداشتيم ولي در ورودي قرقيزستان پليس جلوي ما  را گرفت  و مدارک را چک کرد و پرسيد چه ساعتي پرواز داريد ؟ بليط را نگاه کردم و گفتم ساعت 19:30  گفت : مي خواهيد تا ساعت 19 مهمان ما باشيد ؟ از سئوال مسخره او خيلي عصباني شدم و گفتم , آيا وسايل پذيرايي داريد ؟ خنده تلخي کرد .

 

 


به سمت فرودگاه مناس در بيشکک براه افتاديم , زودتر از موعد رسيديم و من براي تهيه بليط به مسئول فروش بليط مراجعه کردم و  بليط رفت و برگشت را تهيه نمودم . لحظه ها  به سرعت مي گذشت تا به ساعت پرواز نزديک تر مي شديم.
نگاهي به سالن و مسافرين  و همراهان آنها و همچنين بدرقه کنندگان انداختم , متوجه شدم دکتر عبدي و دو نفر ديگر از دوستانم بنامها ي احمد ومحمد با ما همسفر هستند . خيلي  از ديدنشان  خوشحال شدم آنها  از شهر چيمکنت ( جنوب قزاقستان ) به بيشکک آمده بودند که به ايران پرواز کنند . دکتر عبدي توضيح داد که همسر و دو دخترش هفته گذشته از مسير تاشکند , پايتخت ازبکستان به ايران رفته اند ولي چون به من ويزاي ازبکستان را نداده اند همسر و فرزندانم را فرستاده ام و خودم براي دريافت ويزاي قرقيزستان اقدام کردم و الان اينجا هستم . با هم از گذشته ياد کرديم , چون من نزديک به 2 سال در شهر چيمکنت زندگي مي کردم  و دکتر در آن مدت از دوستان نزديکم بود خاطرات گذشته مثل نوار جلوي چشمانم آمد , خاطرات شيرين و تلخ گذشته را براي هم تعريف کرديم .
خواهرانم با سه دختر دانشجوي قزاق که براي دانش افزايي به ايران اعزام مي شدند آشنا شدند و از اينکه آنها به زبان فارسي صحبت مي کردند شگفت زده بودند باهم شماره تلفن رد و بدل کردند و قرار شد در تهران با هم ملاقات کنند . آنها نيز صحبت هاي خودشان را داشتند و هر چه بيشتر مي گذشت صحبتهايشان گرم تر مي شد. درباره چگونه بستن روسري و مانتو پوشيدن و .... با هم حرف  مي زدند.
در گوشه ديگر سالن يک گروه يازده الي دوازده نفري نظرمان را به خود جلب کرد که با هم مشغول خنديدن بودند و شادي اين گروه يازده نفره نظر همه را به خود جلب کرده بود . خواهر کوچکم گفت , آنها هفته قبل با ما همسفر بودند و بسيار شاد و بذله گو هستند يکي از آنها که ظاهرا متوجه شده بود که در مورد ايشان حرف مي زنيم رو به ما کرد و به نشانه سلام دستش را بالا برد. در ميان  آنها جواني بود که در قسمت جلوي سر مو نداشت اما بسيار خوشرو بود او با من احوالپرسي کرد من هم پاسخش را دادم اين گروه يازده نفره ظاهرا از لوازم ورزشي فروشهاي منطقه منيريه تهران بودند که براي نمايشگاه ورزشي به بيشکک  سفر کرده بودند , خواهرم مي گفت هنگام پرواز از تهران به بيشکک مسافران زيادي داخل هواپيما نبودند و آنها از سرو صدا  هواپيما را روي سر خود گذاشته بودند و موجب خنده و شادي همه مسافران شده بودند. فرصت کوتاهي که تا دريافت کارت پرواز باقي مانده بود , خواهرانم را به فروشگاه داخل سالن فرودگاه فرستادم تا از وسايل تزئيني آن ديدن کنند.
من و دکتر عبدي و احمد و محمد با هم  صحبت مي کرديم لحظاتي بعد مسافرين آماده دريافت کارت پرواز شدند و به سمت درب خروجي سالن حرکت کردند من در انتظار بازگشت خواهرانم از فروشگاه بودم و البته دوستانم نيز به خاطر ما منتظر ماندند , تاخير آنها از حد معمول بيشتر شد و ظاهرا با ديدن فروشگاه و وسايل آن فراموش کرده بودند که بايد به ايران بروند.
به دنبالشان رفتم و سپس ساکها و چمدانها را برداشته و به اتفاق دوستانم به سمت سالن ترانزيت براه افتاديم و کارت پرواز را دريافت کرديم.
تقريبا ما جز آخرين نفراتي بوديم که کارت پرواز گرفتيم و مستقيم از مسير راهرو متحرک به سمت درب هواپيما هدايت شديم , يادم هست که رديف 18 صندليهاي A,B,C   محل نشستن ما بود. همرديفان ما سه مرد يزدي که يکي از آنها گويا ورزشکار هم بود نشسته بود و دوستانم در پشت سر ما مستقر شدند هر کدام از مسافرين مشغول نشستن در سر جاهايشان بودند. تقريبا هواپيما پر از مسافر بود و جاي خالي براي جابجايي نبود , ساکها و وسايل همراهمان  را در بالاي سرمان و درکمدها قرار دادم و فقط ساکهاي دستي در دستمان بود براي اينکه از قسمت بازرسي وسايل راحت تر عبور کنيم حتي پاسپورت و کيف پولمان را در ساک دستي همراه گذاشته بوديم.
هواپيما براه افتاد و براي رسيدن به محل پرواز شروع به گردش در باند فرودگاه کرد کمربندها را به توصيه مهماندار بستيم و منتظر پرواز بوديم , به همسفران اطرافمان چند شکلات تعارف کرديم  مهماندار نيز با ظرف شکلات ما را براي پرواز آماده کرد. دوستانم که ظاهرا دوبار جاي خود را عوض کرده بودند و تمايلي براي نشستن در صندلي آخر هواپيما را نداشتند بالاخره مجبور شدند سر جاي خودشان يعني  همان شماره هايي که در کارت پرواز نوشته شده بود  بنشينند , ولي از محل نشستن خود زياد راضي نبودند و بالاخره با تعارف نماينده پرواز آسمان به قسمت جلوي هواپيما هدايت شدند تا از محل بهتر و راحت تري براي نشستن استفاده کنند. ابتدا دکتر عبدي مکثي کرد ولي بالاخره تصميم گرفت که به جلوي برود و همراهان نيز به دنبال او رفتند . مهماندار طبق معمول با ظرف آبنبات از ما پذيرايي کرد و تذکر داد که کمربندها راببنديم , همين لحظه نماينده پرواز آسمان مجددا به انتها هواپيما و همان جا که ما نشسته بوديم آمد و رو به من کرد و گفت اگر جاي شما نيز ناراحت است مي توانيد به اتفاق خواهرانتان به قسمت جلو ي هواپيما برويد.فهميدم که دکتر عبدي سفارش ما را کرده , زيرا مهماندار نمي دانست همراهانم خواهرانم هستند , کمي مکث کردم و به خواهر بزرگتر نگاهي انداختم تا نظر او را نيز بدانم , او راضي به نظر مي رسيد و با تغيير جا زياد موافق نبود . ساکها را در بالاي سرمان گذاشته بوديم و اگر مي خواستيم به جلو برويم بايد دوباره آنها را نيز جابجا مي کرديم  با اينکه صندلي که نشسته بودم ناراحتم مي کرد و گودي غير طبيعي آن پايم را آزار مي داد پاسخم به او منفي بود و چون پيشنهاد  او را نپذيرفته بودم لبخند متعجبانه اي زد و به جلو رفت.
هواپيما آماده پرواز (تيک آف ) بود , همه نفسها در سينه حبس شده بود و به گفته هاي مهماندار که در مورد نشستن در جاي خود و بسته نگه داشتن کمربندها توضيح مي داد گوش مي داديم. واقعا نمي دانستم چه سرنوشتي پيش رو داريم , و لحظه هاي آينده را نمي توانستيم پيش بيني کنيم , نمي دانستم هواپيما قديمي است يا جديد , به مدل  يا سال ساخت آن توجه نکرده بوديم , واقعا نمي دانستيم که اين هواپيما سالهاست که اجازه پرواز به آسمان اروپا را ندارد و کشورهاي اروپايي اجازه فرود اين هواپيما را به فرودگاهشان نمي دهند.واقعا نمي دانستيم هواپيما ايراني است يا قرقيزي , از وجود واحدي به نام تامين و نگهداري فرودگاهي اطلاعي نداشتيم , از وظيفه خلبان ,مهماندار , اتاق کنترل و..... هيچ آموزشي به ما داده نشده بود. اصولا يک مسافر به دانستن چنين اطلاعاتي در مورد پرواز احساس نياز نمي کند, براي او رفتن و به مقصد رسيدن اهميت دارد.
ما فقط بليط خريده بوديم بدون اينکه بدانيم تمام شرايط پرواز مهياست يا خير؟ کمربندها را بسته بوديم و به نکات ايمني که مهمانداران با اشاره دست ها به ما تذکر مي دادند گوش داديم.
هواپيما هنگام برخاستن فشار زيادي به موتور آورد و صداي گوشخراش آن همه را نگران کرد ولي به هر حال به پرواز درآمديم و صداي بسته شدن چرخها را در زير هواپيما شنيديم. جابجايي ها انجام شده بود و دو مسافر جوان که دو رديف جلوتر از ما و در قسمت راست نشسته بودند به پشت سر ما آمدند يعني همان جايي که دکتر عبدي و احمد و محمد نشسته بودند و الان خالي بود. هواپيما دچار لرزشهاي شديد بود طوري که من يکبار براي بستن درب کمدهاي بالاي سرمان که ساکها را در آن گذاشته بودم اقدام کردم ولي آنها بسته بود و من فقط فکر مي کردم صداي لرزش به جهت باز بودن درب کمدهاست , لرزشها خيلي سرو صدا ايجاد کرده بود گوشهايمان سنگين شده بود و همه مسافران از اين وضعيت نگران شده بودند. چند دقيقه اي به اين وضع گذشت و رفت وآمد غير طبيعي مهمانداران ,مسافران را نگران تر کرد. تکانهاي شديد و کم کردن ارتفاع , به اين نگراني هاي مي افزود. مرد جواني که پشت سرمان نشسته بود بلند فرياد مي زد اين هواپيما دچار مشکل شده و ضعيت عادي ندارد, محسن کمپاني که ظاهرا مهندس پرواز بود اين جملات را فرياد مي زد و من از اينکه او  همه را نگران کرده بود عصباني بودم. طولي نکشيد که هواپيما به شدت ارتفاع کم کرد و پس از ده الي دوازده دقيقه پرواز , اعلام شد که به جهت نقص فني به سمت فرودگاه مناس بيشکک باز مي گرديم و باز هم تذکر هميشگي که لطفا کمربندهاي خود را ببنديد.
اين جملات به زبان روسي گفته شد و نماينده پرواز آسمان که اين لحظه در عقب هواپيما بود با فرياد مرد جوان به سمت جلو هواپيما دويد تا از وضعيت آگاه شود . او نيز به فارسي اعلام کرد که به سمت فرودگاه مناس بازمي گرديم که هنوزجملاتش به پايان نرسيده بود که هواپيما به شدت ارتفاع کم کرد. صداي فرياد مسافران ديگر قابل کنترل نبود من سعي کردم به خواهرانم آرامش دهم و بگويم اتفاق خاصي نيافتاده ولي کار از اينها گذشته بود و هواپيما از کنترل خارج شده بود. حالت بهت و حيرت و ترس همه را فرا گرفته بود و صداي فرياد مسافران را مي شنيدم که امامان خود را صدا مي زدند و از خداي خود کمک مي خواستند. اينکه بگويم کاري از دستم بر آمد حرف گزافي است ولي نمي دانم چرا تا آخرين لحظه برخورد به زمين سعي داشتم همه را آرام کنم , شايد به اين خاطر که باور نداشتم اتفاقي قرار است بيافتد از لحظه اي که اعلام شد به سمت فرودگاه بيشکک بر مي گرديم تا لحظه اي که به زمين برخورد کرديم زياد طول نکشيد هنوز جملات آقاي ضرابي ( نماينده شرکت آسمان ) تمام نشده بود که به زمين برخورد کرديم تکان شديد که در اثر برخورد با زمين ايجاد شده بودصداي همه را در نطفه خفه کرد و صحنه هاي وحشتناکي که در جلوي هواپيما و در مقابل چشمان ما اتفاق افتاد امانمان را بريد . هواپيما در قسمت جلو شکاف عميقي پيدا کرد که صندلي هاي چند رديف را محکم به سقف کوبيد که به قطع اعضا مسافرين آن قسمت منجر شدهواپيما پس از برخورد با زمين هفتصد تا  هشتصد متر بر روي زمين کشيده شد و مانند توپ به زمين خورد وبلند شد , ازهمان لحظه اول آتش ودود محل هواپيما را در برگرفت و در عرض چند ثانيه برقهاي سالن خاموش شد و آتش بيرون هواپيما از طريق پنجره ها داخل را روشن کرد . دود سياهي محل سالن هواپيما را فرا گرفت و داغي آتش , داخل سالن هواپيما را مانند کوره کرد . خفگي در اثر دود ها و گاز منو اکسيد کربن و همچنين تنفس هواي بسيار داغ کم کم بي حالمان کرد و ترس از سوختن در آتش و نيافتن راه فرار وحشتمان را دو چندان کرد.
قبل از برخورد با زمين کمربند خود و خواهر کوچکتر را باز کرده بونم , هنگامي که کمربند خواهر بزرگترم را باز مي کردم صندلي اش از جا کنده شد و در اثر ضربه شديد به هوا پريد همگي در راهرو کوچک هواپيما سرگردان بوديم. اصلا باورم نمي شد که سقوط کرده ايم . همچنان هواپيما بر روي زمين در حرکت بود و مانند توپ به زمين بر خورد مي کرد و بلند مي شد و دوباره به زمين مي خورد از همان لحظه اول آتش و دود و خاک و گرد و غبار تمام اطراف هواپيما وداخل سالن را در برگرفت در داخل سالن و در راهروي هواپيما سراسيمه به دنبال راه فرار مي گشتيم , به دور و برم نگاه کردم , بال سمت راستمان به همراه بدنه هواپيما کنده شده بود و اين موجب شد که آتش بدون مانع به داخل سرايت کرد واميد فرار از قسمت جلو را ازما گرفت به سمت عقب هواپيما ايستادم و خواهرانم را پشت سر خود نگاه داشتم , به سختي نفس مي کشيديم و گويي انتظار داشتيم کسي کمکمان کند هيچ عکس العملي از خود نمي توانستيم بروز دهيم و فقط به دنبال هوا و اکسيژن بوديم و هر چه بيشتر سعي مي کرديم کمتر موفق مي شديم . به زانو در آمدم و بي اختيار بر روي کف راهرو هواپيما زانو زدم و سپس دراز کشيدم . به دور و برم توجهي نداشتم و فقط دو خواهرم را پشت سر خود  محکم گرفته بودم و مي گفتم دراز بکشيد روي زمين . آنها نيز چاره اي جز شنيدن حرف من نداشتند و همين کار را کردند , پاي خواهر کوچکم زير يک صندلي که از جا کنده شده بود گير کرد ه بود و ديگر توان حرکت نداشت و البته جايي هم براي حرکت کردن نبود . مردي در پشت سرمان پس از تقلاي زياد آيه شهادتين را با  صداي بلند خواند و خود را پذيراي مرگ کرد و تنها اميد من براي زنده ماندن با شنيدن صداي او به خواندن شهادتين انجاميد.
چشمانم به شدت مي سوخت و نفس کشيدن امکان پذير نبود , کتف سمت راستم از کار افتاده بود و درد شديد آن آزارم مي داد , آرام آرام صورتم را بر زمين گذاشتم و از آخرين هواي داخل ريه ام براي زنده ماندن استفاده کردم . فقط به قسمت عقب هواپيما آتش سرايت نکرده بود و گويي حاله اي دايره مانند قسمت عقب هواپيما را فراگرفته بودو مانع از سوختن و رسيدن آتش به آنجا مي شد , اما داغي آتش و دود و خاک همه جا را فرا گرفته بود . آرام آرام بيهوش مي شديم و حواس پنجگانه کم فعاليت تر مي شدند.
هر لحظه که مي گذشت درد کمتر مي شد و تعادلي بين سختي و داغي آتش و بدن ما وتحمل دردها بوجود آمده بود , وحشت اوليه که در هنگام سقوط و برخورد با زمين همه را فرا گرفته بود کم کم به فراموشي سپرده مي شد و درد حاصله از ضربات و سوختگي و... از بين مي رفت . حالتي وصف ناپذير که تا آن زمان تجربه نکرده بودم و اکنون قادر به بيان آن نيستم ديگر درد را حس نمي کردم و اصلا حسي وجود نداشت خواهرانم محکم دست و لباسم را گرفته بودند ولي ديگر به آنها فکر نمي کردم ايشان را نيز از ياد برده بودم و ديگر صداي ناله و فريادشان را نمي شنيدم , هيچ چيز نمي شنيدم.
لحظات آخر خواهر کوچکترم که ظاهرا از ناحيه کمر و پا ضربه ديده بود ضجه مي زد و پشت سر خواهر بزرگترم بر روي زمين افتاده بود صندلي که روي پايش قرار داشت مانع از حرکتش مي شد . هر چه زمان مي گذشت وضعيت لحظه به لحظه خطرناکتر مي شد و نمي توانستم به ديگران توجه کنم و در خود بيشتر فرو مي رفتم به وضعيتي رسيدم که ديگر چيزي نمي شنيدم و حس نمي کردم و آرام آرام تسليم شدم , شايد همه اين حالت را داشتند و تسليم شده بودند . صورتم روي کف هواپيما و روي موکت پر از خاک و دود قرار گرفت و فقط  در نفسهاي آخر خاک روي کف موکت را حس کردم که به درون ريه ام مي رفت و خارج مي شد . اين آخرين نشانه هاي زندگي بود که حس مي کردم.
نمي دانم اين وضعيت چقدر طول کشيد نه دردي احساس مي کردم و نه نگران بودم , حسي هم وجود نداشت , خيلي نا آشنا و غريب بود و تجربه نا آشنا و بهت آوري بود . حتي سوختگي شديد ريه ام را حس نمي کردم و از نفس تنگي خبري نبود , آرامش محض بود و چشمانم ديگر دوده و خاک نمي ديد و لامسه ام داغي را حس نمي کرد , گوشم صداي ناله اي نمي شنيد و چشمانم آرام آرام بسته مي شد سخت نبود ولي بسيار نا آشنا و غير طبيعي بود . شايد قدم به مرحله تازه تر از زندگي مي گذاشتم و همين موضوع سرگردانم کرده بود ظاهرا عالم ديگر را تجربه مي کردم , عالمي که کلمات و واژه ها از توصيف آن ناتوان هستند اکنون تلاش من براي بيان جزئيات آن  حالت بيهوده است همچون خوابي که نمي توان جزئيات آن را بيان نمود همه چيز برايم سئوال بود نمي دانم اين وضعيت چقدر طول کشيد , اما لحظه اي متوجه شدم که چشمانم باز شده ودرد شديدي در ريه  , کمر و شانه سمت راستم شروع شده بود , پا و کمرم بيشتر از ديگر نقاط بدنم درد مي کردو سپس متوجه شدم که تعدادي از مسافرين از روي من رد شده و لگد مالم کرده اند. سرم را به سختي برگرداندم و سعي کردم به اطراف نگاهي بياندازم , هنوز شنوايي ام بازنگشته بود , حرکت شيئي در عقب هواپيما توجه ام را جلب کرد و وقتي با دقت نگاه کردم مهماندار را ديدم که فرياد مي زند و به بيرون اشاره مي کند اما من صدايش را نمي شنيدم . او خود را به بيرون پرت کرد تازه متوجه شدم که راهي به بيرون هواپيما باز شده , شايد از همان دريچه عقب هوا به داخل آمده بود و باعث اندکي هشياري من شده بود و يا لگدهاي مسافراني که از روي من رد شده بودند باعث اين هشياري بود.
ديگر فرصت فکر کردن نبود با زحمت و به کمک پايه هاي صندلي که هم اکنون در اطراف سرم قرار داشت خود را سينه خيز به سمت عقب کشيدم فقط به اين فکر مي کردم تا نفسي بکشم و از مرگ نجات پيدا کنم اصلا قدرت فکر کردن نداشتم و عرصه بسيار تنگ شده بود , دست و پا زنان به سمت دريچه عقب هواپيما رسيدم و بدون توجه به اينکه چقدر تا زمين فاصله دارم خودم را به بيرون پرت کردم . زندگي آنطرف شعله ها منتظر من بود زياد منتظر نگذاشتمش . فاصله تا زمين زياد نبود حدودا 2 متر تا دريچه  عقب  از سطح زمين  ارتفاع داشت . سعي کردم نفس عميقي بکشم , بي اختيار پيراهنم را از محل دگمه هاي جلو گردن پاره کردم ,با اولين نفس عميقي که بي اختيار کشيدم تمام ريه هايم سوخت و درد شديد در ناحيه سينه احساس کردم , دست راستم از کار افتاده بود و کمرم به شدت درد مي کرد , با اولين نفس حالم به هم خورد و استفراق کردم , دردهايم شروع شد و اين احساس درد نشانه اي از زندگي بود . شعله هاي  آتش که الان تمام طول هواپيما را مي سوزاند از فاصله 5 تا 6 متري  از من که در روي زمين قرار داشتم سر و کمرم را داغ کرده بود , نگاهي به اطراف انداختم و تازه متوجه شدم که خواهرانم همراهم نيستند .
چند متر جلوتر جوان قرقيزي را ديدم که بهت زده و به حالت ايستاده شعله هاي افروخته آتش را مي نگرد و مهماندار نيز در کنار او ايستاده بود. برگشتم و به دريچه اي که از آن به بيرون پريده بودم نگاهي انداختم , هر چه سعي کردم به داخل بروم شعله و حرارت زياد آن اجازه نمي داد دردهايم را فراموش کردم و پس از سعي و تلاش فراوان چهار زانو روي زمين نشستم . فکر اين که خواهرانم در داخل هواپيما در حال سوختن هستند امانم را بريده بود و اصلا آرام و قرار نداشتم . دوباره سعي کردم به داخل هواپيما بروم اما آتش مي سوزاند و من تحمل سوختن را نداشتم . به پشت سرم نگاهي انداختم و جوان قرقيزي و مهماندار را ديدم که هنوز ايستاده بودند و به حرکات من و سوختن هواپيما نگاه مي کردند, گويي که تازه زبان باز کرده باشم فرياد زدم , پيراهنت را به من بده ,او با صداي بلند و غير طبيعي من , از حالت بهت زدگي خارج شد و بدون تامل و درنگ پيراهنش را از تن خارج کردو به من داد , مهماندار نيز به او کمک کرد اما وقتي پيراهن را روي صورتم کشيدم و به سمت دريچه عقب هواپيما رفتم مهماندار مانعم شد.
جنگي بين عقل و احساسم درگرفته بود , تصميم گيري زياد سخت نبود و واقعا نمي توانستم تحمل کنم که آنها در آتش بسوزند , ممانعت مهماندار از مراجعتم به داخل هواپيما انگيزه بيشتري براي نجات خواهرانم ايجاد کرد و مصمم به رفتن شدم . تا نزديکي دريچه هواپيما به سختي رفتم ولي اينکه چگونه فاصله زمين تا دريچه را پريدم و وارد هواپيما شدم و يا اينکه در داخل هواپيما که مانند کوره داغ بود چگونه حرکت کردم تا خود را به آنها برسانم چيزي  به ياد نمي آورم بدنم با حرارت آتش تعاملي دو طرفه داشت , به سختي خود را به داخل سالن رساندم , شعله هاي آتش از بيرون و داخل تمام فضاي سالن را روشن کرده بود خواهرانم با همان وضعيتي که روي زمين افتاده بودند باقي مانده بودند و ديگر حرکتي نمي کردند به سرعت بالاي سرشان رفتم چشمانشان طوسي رنگ شده بود و سياهي دوده ها تمامي صورتشان را پوشانده بود , خواهر کوچکم از ناحيه پاي راست که صندلي هنوز روي پايش بود در حال سوختن بود و هيچ حرکتي نمي کرد. هيچکدام حرکت نمي کردند و پلک نمي زدند با اينکه دست راستم از ناحيه شانه درد داشت ولي با هر دو دست يقه مانتو هر دو را محکم گرفتم و با خود به سمت دريچه عقب هواپيما کشيدم . هر چه فرياد مي زدم حرکت کنيد و به بيرون بياييد اصلا نمي شنيدند گويي فارغ از اين جهان و سرو صدا و سرسام آن بودند , هيچ گونه عکس العملي از خود نشان نمي دادند . دنيا روي سرم خراب شده بود لحظه اي فکر کردم در حال بيرون کشيدن اجساد آنها هستم . خواهر بزرگترم روي زمين کشيده شد اما پاي خواهر کوچکترم بين دو صندلي گير کرده بود و به همين خاطر مرا متوقف کردناگهان ناله اي کرد فهميدم که زنده است و مانند من بيهو ش شده بود . پشت يقه هر دو را رها کردم خواهر بزرگترم با صورت روي زمين خورد او نيز ناله اي کرد . هر دوي آنها زنده بودند واين قدرت دو چنداني به من داد , شروع به بيرون کشيدن پاي خواهر کوچکتر از بين صندلي ها نمودم پايش سوخته بود و کفش کاملا آب شده بود وقت براي دقت کردن نداشتم و پايش را از زانو گرفتم و به بيرون کشيدم پوست پايش بر آمد و ناله اش به هوا رفت هر دو مجددا تا دم دريچه عقب هواپيما کشيدم , صداي انفجار در جلوي هواپيما باعث شد تا نگاهي به راهرو بکنم , آتشي که وسط هواپيما را مي سوزاند با موج انفجار به سمت عقب در حال حرکت بود , عده اي از مسافران را ديدم که گويي اتفاقي نيافتاده و راحت روي صندلي هايشان به خواب رفته بودند و سرها را در کنار پنجره و يا داخل ديواره هواپيما تکيه داده بودند با فرياد بلندي خواهرانم را تا نزديک درب رساندم با انفجار مهيبي که دوباره اتفاق افتاد هر سه از دريچه عقب به بيرون پرتاب شديم .گوشهايم مجددا نمي شنيد و سوت مي کشيد, اين وضعيت در مورد خواهرانم نيز صدق مي کرد , من روي پاهايم روي زمين ايستادم و خواهر بزرگتر با دست و صورت به زمين خوردکه موجب شکاف در لب پايين او گرديد او نيز از ناحيه گوش و چشم آسيب شديدي ديده بود و قدرت نفس کشيدن نداشت . خواهر کوچکترم که با کمر به زمين خورده بود قدرت حرکت نداشت و چشم و پاي راستش نيز درد زيادي داشت , درنگ نکردم و با آن حال هر دو را تا فاصله تقريبا بيست  تا بيست و پنج متر روي زمين کشيدم , هر چه از هواپيماي در حال سوختن فاصله مي گرفتيم صداي انفجارها بيشتر مي شد و شعله هاي قارچ مانندي به هوا بر مي خاست.
ديگر توان فاصله گرفتن را نداشتم به روي زمين افتادم , پشت سرم در فاصله چند متري تعدادي از مسافران را ديدم که مرد قرقيزي را از حريق آتش که در حال سوزاندن پيراهن ولباسهاي او بود نجات مي دادند آنها تلاش مي کردند با خاک لباسهايشان را خاموش کنند , چند ثانيه نفس گرفتم و به سوي آنها رفتم رمقي از او باقي نمانده بود وامکان دست زدن به او وجود نداشت فقط به بيمارستان نياز داشت . به بالاي سر خواهرانم بازگشتم وهمين لحظه صداي ناله خواهرانم را مي شنيدم که از درد ناله مي کردند ,  به روي زانو نشستم ديگر رمقي نداشتم رو به هواپيما کردم , شعله هاي آتش ناجوانمردانه بيشتر و بيشتر مي شد بلند فريادي زدم دکتر عبدي , محمد , احمد بيائيد بيرون , خواهرانم نيز با من هم ناله شدند و لحظاتي به اين وضع گذشت صداي فرياد وشيون دو نفر از مسافران در فاصله اي چند متري از ما توجه ام را جلب کرد که فرياد مي زدند همه مردند , همه سوختند , اي خدا اين چه سرنوشتي بود...؟
ديگر توان ايستادن نداشتم هر دو خواهر ناله مي کردند و به سختي نفس مي کشيدند , زمين بيابان پر از خاک و خاشاک بود وبه سختي مي شد جايي را براي دراز کش کردن آنها مهيا کرد , زمين را کمي تميز کردم و هر دو , روي خاک دراز کشيدند.
با چشماني نگران به هواپيما نگاه کردم و روي پا ايستادم ,لحظه اي تصميم گرفتم از قسمت عقب به داخل بروم تا شايد بتوانم کس ديگري را از ميان شعله هاي آتش بيرون بياورم ,اما انفجارهاي متوالي که از جلوي هواپيما به سمت عقب لحظه به لحظه بيشتر مي شد در وسط  و در قسمت بال به انفجار مهيبي تبديل شد که همه اميدها را براي نجات زندگان داخل هواپيما به نااميدي بدل کرد. آخرين انفجار خيلي وحشتناک بود و آنچنان قسمت وسط را منفجر کرد که ديگر چيزي باقي نگذاشت . دوباره به زانو روي زمين نشستم و چند دقيقه اي بي اختيار فرياد مي زدم , ديگر امکان بازگشت به هواپيما نبود بي حال و بيهوش روي زمين و درکنار ديگران افتادم و چشمانم را براي  لحظاتي بدون توجه به اطرافم به آسمان دوختم . آنگاه به هواپيما نگاه کردم و شعله هاي آتش را مي ديدم که تا دهها متر به آسمان بلند شده و انفجارهاي کوچک و بزرگ که در آن سياهي شب تمام منطقه را روشن کرده بود. بي وقفه به شعله هاي آتش مي نگريستم و گويي براي لحظه اي خواهرانم را فراموش کرده بودم , پس از انفجار مهيبي که هيچ اميدي براي نجات ديگران باقي نگذاشت , انفجارهاي قارچ مانندي قسمتهاي مختلف هواپيما را با فاصله اي نه چندان طولاني در هم ريخت و آه از نهاد هر بيننده اي بيرون آورد. پس از من که براي بار دوم از هواپيما خارج شده بودم ديگر کسي از آن خارج نشد , ديگر اميد نجات ديگران وجود نداشت.
چهره دکتر و محمد و احمد را بياد مي آوردم و بلند بلند مي گريستم . به خانواده دکتر عبدي چه خواهد گذشت , هنگام پرواز با همسر و فرزندانش صحبت مي کرد , ياد صحبتهايي که با هم رد و بدل کرديم افتادم , از دختر کوچکش پرسيدم , گفت قرار است امسال به کلاس اول برود من به همين خاطر مي خواهم در اولين روز رفتن به مدرسه اش حضور داشته باشم.
به خواهرانم نگاهي کردم , اصلا باورم نمي شد که از اين حادثه جان سالم به در برده ايم وحشت حادثه هنوز تن و بدنمان را مي لرزاند.
پيراهنم را در آوردم و زير سر خواهر کوچکترم قرار دادم , نگاهي به وضعيت عمومي او انداختم , اصلا حال مناسبي نداشت , به سختي نفس مي کشيد و سوختگي ريه و اعضا تنفسي باعث سرفه شديد وي مي شد , قادر به پلک زدن نبودو چشمانش هنوز طوسي رنگ بود , قادر به حرف زدن نبود بعدها مشخص شد تارهاي صوتي او نيز سوخته است . پاي راستش سوخته بود و سوختگي شديد آن آزارش مي داد , قدرت حرکت کردن نداشت و ضربه اي که هنگام برخورد هواپيما با زمين در کمرش ايجاد شده بود توان حرکت را از او گرفته بود , خواهر بزرگترم هنوز نمي شنيد و چشمانش نيز طوسي بود , بريده بريده حرف مي زد و قلبش را مي گرفت , ظاهرا تپش شديد قلب پيدا کرده بود. صورت هردو آنها سياه و خون آلود بود.
هيچ کاري از دستم بر نمي آمد , درد خود را فراموش کرده بودم , در اطرافم , عده اي ناله مي کردند و فريادمي زدند , تعدادي از آنها روي زمين دراز کشيده بودند و به درد خود مي سوختند و هر کس عزيزي از دست داده بود و تعدادي نيز حالشان بسيار نامناسب و بد بود.
عده اي ديگر ايستاده بودند و به  هواپيماي در حال سوختن نگاه مي کردند.
صداي ناله دو نفر از نجات يافتگان توجه ام را جلب کرد. امير نصيري  اهل اصفهان , خيلي  بي تابي مي کرد و اشک مي ريخت , دوست و همراهش محسن کمپاني که در حال فيلمبرداري از هواپيما در حال سوختن بود سعي مي کرد آرامش کند.
ناله و بي تابي او آرامش همه را به هم زده بود به سمت آنها رفتم و سعي کردم به آرامش دعوتش کنم , ولي خود بسيار به هم ريخته و بهت زده بودم , حدودا بيست دقيقه در اطراف هواپيما که در حال سوختن بود سرگردان بوديم و همه بهت زده در حال نگاه کردن به سوختن هواپيما شديم . دوباره به فکر کساني که در هواپيما در ميان شعله هاي آتش جان باختند افتادم و لحظه به لحظه بر غمم وغصه ام افزوده مي شد و چهره افراد را بياد مي آوردم.
متوجه شدم که کسي که در حال فيلمبرداري از صحنه سوختن هواپيما بود در حال صحبت کردن با تلفن است . او داشت با ايران و با خانواده اش صحبت مي کرد , منتظر شدم که صحبتش تمام شود و سپس از وي در خواست کردم که با ايران تماس بگيرم و او با کمال رضايت پذيرفت و شماره شوهر خواهرم را گرفتم , هر چه سعي کردم که خودم را معرفي کنم صدايم درست نمي رسيد ولي بالاخره گفتم که امروز نتوانستيم پرواز کنيم و احتمالا فردا به راه خواهيم افتاد , او به سختي صداي مرا مي شنيد فکر مي کرد با وي شوخي مي کنم و مي گفت تو علي نيستي , تازه فهميدم که صدايم در اثر سوختن تغيير کرده ضمن اينکه شماره تماس رمينگ بود و شماره تلفن تهران را روي موبايل نشان مي داد , ارتباط قطع شد.
از دور افراد محلي را ديدم که به سمت ما در حال دويدن بودند و شعله هاي بلند آتش که از فاصله دور نيز معلوم بود توجه آنها را جلب کرده بود . از تماس مجدد با ايران صرف نظر کردم و به سمت آنها دويدم و به زبان روسي فرياد مي زدم کمک کنيد , ما اينجا هستيم , آنها متوجه ما شده بودند و با تلفنهاي خود با مراکز امداد تماس گرفته بودند و براي کمک به سوي ما مي دويدند و ما را به آرامش دعوت مي دادند.
از نشاني محل خود بي اطلاع بوديم و نمي دانستيم در چه فاصله اي از شهر قرار داريم ولي از لحظه سقوط تا رسيدن اولين آمبولانس حدودا 25 الي 30 دقيقه طول کشيد . از دور نور چراغ ماشين آمبولانس را مي ديدم که به سمت ما در حرکت است , اما از محل سقوط هواپيما که تا محل ايستادن آن و متوقف شدن هواپيما حدودا ششصد متر فاصله داشت جلوتر نيامد و به کمک مردم محلي که به سوي ما آمده بودند افراد کم کم به سمت آمبولانس حرکت کردند.
مردم خواهرانم و تعدادي از مجروحان را که توان ايستادن و راه رفتن را نداشتند به روي دست گرفتند و به سوي آمبولانس بردند , کمک آنها خيلي به جا بود . من هم که توان راه رفتن داشتم بدون کفش در بيابان پر از خار و خاشاک به سختي به سمت آمبولانس رفتم.
فقط يک آمبولانس آمده بود و تقريبا ده دقيقه توقف کرد تا بتواند افراد بيشتري را به بيمارستان حمل کند , 14 نفر مجروح که  حال ده نفر اصلا طبيعي نبود . زمين منطقه بياباني و ناهموار بود در آخرين لحظات حرکت آمبولانس يک مجروح بد حال روس که ظاهرا کمک خلبان بود به داخل آمبولانس آورده شد , از پيراهن سفيد و آرمهاي روي شانه اش متوجه شدم که جزو کادر پرواز است , از ناحيه صورت , شانه  و دست چپ آسيب ديده بود جايي براي دراز کشيدن او نبود و يک تخت حمل بيمار بيشتر در آمبولانس وجود نداشت که خواهرم  روي آن دراز کشيده  بود . به اجبار او را هم روي همان تخت دراز کرديم تا زودتر براه بيافتيم . آمبولانس براه افتاد , مسير بسيار ناهموار بود و به سختي عبور مي کرديم , ماشين مجبور بود هر چند لحظه توقفي کند تا راه را به سمت جاده اصلي پيدا کند , کار به اينجا ختم نمي شد و گاها خاموش مي شد و مجددا استارت مي زد و البته به سختي استارت مي خورد. توقفهاي ماشين موجب تهوع و خفگي مجروحين مي شد و براي هر توقف مجبور به باز کردن درب عقب ماشين و پنجره ها مي شديم . مي توانم نام تعدادي از مسافرين را بياد بياورم : خودم ( علي حازمي ) , نرجس عارفي سيگارودي ( خواهر کوچکم ) , زهرا عارفي سيگارودي ( خواهر بزرگترم ), محسن کمپاني , امير نصيري , مهدي ذاکري , حسين ذاکري , حامد منتظري , ضرابي ( نماينده هواپيمايي آسمان ) , دو مهماندار زن روس , يک کمک خلبان (البته پس از بستري شدن در بيمارستان ديگر خدمه پرواز را نديديم که ظاهرا به بيمارستان ديگري منتقل شده بودند. )
سه بار توقف آمبولانس و يک بار خطر سقوط در دره و همچنين تکانهاي شديد آمبولانس مجروحان را بيشتر آزار مي داد و هر از چند گاهي ضربات متعدد در اثر برخورد با کناره هاي داخل ماشين در اثر کمبود جا آه از نهاد زخمي ها بيرون مي کشيد . آنهايي که سر پا بودند به بقيه کمک مي کردند توقف آخر آمبولانس خيلي بطول انجاميد و مجددا درب عقب آمبولانس را باز کرديم تا مجروحان بتوانند نفس بکشند . براي اينکه از علت توقف جويا شوم از ماشين پياده شدم تا اينکه معلوم شد 2 ماشين آتش نشاني که براي خاموش کردن آتش هواپيما به محل اعزام شده بودند جلوي راه ما را سد کرده اند و امکان عبور وجود ندارد , ماشين آتش نشاني داخل يک کانال عميق گير کرده بود و ماشين دوم پشت سر ماشين اول ايستاده بود , آتش نشانان و تعدادي از مجروحان شروع به هل دادن ماشين آتش  نشاني که در کانال افتاده بود کرديم و بالاخره آنرا از کانال بيرون کشيديم وماشين دوم نيز با سرعت بيشتري از آنجا عبور کرد و در نتيجه گير نکرد و به سمت محل حادثه رفتند . مجددا سوار آمبولانس شديم و با احتياط  از کانال گذشتيم و براه خود ادامه داديم. دوباره به فکر فرو رفتم و لحظه اي به اين فکر کردم که آيا ممکن است پس از انفجار مهيبي که رخ داد هنوز کسي زنده مانده باشد ؟ آيا آتش نشانان مي توانند آن آتش را که من ديدم مهار کنند ؟ خدايا آيا ما زنده مانديم که چه کار ناتمامي را به انجام برسانيم ؟ و دهها سئوال مثل اين مرا از آن مکان و زمان رها کرد و در خود فرو برد.
تنگي نفس دو نفر از مجروحان و سوختگي شديد دو ورزشکار قرقيزي و يک ايراني  و همچنين بي تابي ايشان مرا مجددا به خود آورد ولي کاري از دست هيچکس ساخته نبود و بايد تا رسيدن به بيمارستان تحمل مي کرديم.
آمبولانس به سختي به راه خود ادامه داد تا اينکه از دور جاده اصلي را ديديم که ماشين هاي سواري با چراغهاي روشن از آن عبور مي کردند , به همه خبر دادم که به جاده اصلي رسيديم و چيزي باقي نمانده بود که به بيمارستان برسيم . واقعا به اکسيژن مصنوعي نياز داشتيم و تنفس براي همه ما دشوار شده بود , داخل آمبولانس کپسول اکسيژن وجود نداشت و البته اگر هم بود به کسي نمي رسيد .
ماشين به جاده اصلي رسيد و آژير کشان آماده حرکت شد اما اتفاق عجيبي افتاد و ماشين خاموش شد و ديگر روشن نشد , بنزين آمبولانس تمام شده بود! و ديگر قادر به حرکت نبود.
حالت تهوع شديد , سوختگي , خونريزي و تنگي نفس تعدادي از مجروحان نگران کننده شده بود مجبور شديم همه مصدومين را از ماشين خارج کنيم و روي آسفالت خيابان دراز کش نماييم تا ماشين هاي امداد برسند.
وسايل نقليه که از جاده اصلي عبور مي کردند با ديدن چراغ آمبولانس سرعت خود را کم مي کردند و نا نگاه تاسف بار و بهت زده اي به مجروحان که در کنار خيابان دراز کشيده بودند نظاره مي کردند ولي هيچ يک براي کمک و حمل مجروحان توقف نکردند . ده دقيقه به همين صورت گذشت . از دور دو ماشين پليس را ديدم که آژير کشان به ما نزديک شدند و با ديدن وضعيت نا مطلوب مجروحان به امداد گران بيسيم زدند تا خود را به محل حادثه برسانند.
ماشين هاي امداد پس  از چند دقيقه رسيدند و مجروحان بد حال را سوار کردند و باقي مانده مجروحان با ماشين پليس به بيمارستان انتقال يافتند . تا رسيدن ماشين هاي امداد از دور شعله هاي هواپيما را مي ديديم و تاسف مي خورديم , بالاخره به راه افتاديم.
من به همراه دو خواهرم و دو مجروح ايراني ديگر سوار يک آمبولانس شديم و در مسير توانستيم از اکسيژن داخل آمبولانس استفاده کنيم و با تنفس اکسيژن خالص زندگي دوباره به ما تزريق شد.اما ديگر خبري از اکسيژن نبود تا انتقال به ايران از جزئي ترين امکانات پزشکي برخوردار نبوديم.
مسير راه تا رسيدن به بيمارستان خيلي طولاني بود و حدودا 30 دقيقه طول کشيد با رسيدن به بيمارستان فکر کردم که ديگر مشکلي از نظر رسيدگي پزشکي نخواهيم داشت و در اينگونه موارد خاص از بيماران مراقبتهاي ويژه بعمل خواهد آمد , غافل از اينکه تازه مشکل ها شروع شده !
ماشين آمبولانس آژير کشان به داخل حياط بيمارستان رسيد , عده زيادي از مردم و خانواده هاي مسافران هواپيما در آنجا تجمع کرده بودند و با آمدن هر ماشين  و آمبولانسي به سمت آن هجوم مي آوردند تا شايد عزيز با عزيزان خود را زنده ببينند . صحنه بسيار دردناکي بود و ترس و نگراني را در چهره همه آنها مي ديدي.
چند نفر از مردم به کمک کادر بيمارستان درب آمبولانس را باز کردند و شروع به بيرون کشيدن مجروحين نمودند , تعدادي از آنها ايراني نبودند.
تا آن لحظه بهت زده بودم و گويي در دنياي ديگري زندگي مي کردم و نيرويي مرا به کمک خواهرانم و ديگران تشويق مي کرد اما با ديدن مردمي که به سويمان آمدند تا کمکمان کنند و هموطناني که قلبا نگرانمان بودند کمي احساس امنيت کردم و از اين حال بيرون آمدم.

 
تجارت
فرهنگ و هنر
Copyright © 2011 , All rights reserved.
KaziranWebsite : www.kaziran.com :: www.kazinfo.ir :: Email : Info@kaziran.com
Designed and Developed By SheedGraphic Multimedia