Sheedgraphic



بازگشت صفحه اصلی صخره ژومباکتاس

 

صخره ژومباکتاس 

دربخش شمالی دریاچه «باراویه» (اولیکول) درمیان کوه های «کوکشه» و «تمیرتائو» یک خلیج با تورفتگی زیاد وجوددارد. درمیان این خلیج یک جزیره سنگی باحالتی برافراشته وفرسایش یافته با لایه هایی ازجنس گرانیت هست. این صخره، «ژومباکتاس» (سنگ مرموز) نام دارد و جوانی با موهای رها دربادرا بیادمی آورد. شکل های صخره بستگی به تخیل و تصورانسان دارد. اگربه طرف دشت «آبلای خان» وکمی به سمت بالا برویم آنگاه صخره قیافه شخصیت کارتونی «چبوراشکو» را بیادمی آورد،  کمی دورترازتوقفگاه قایق ها، قیافه یک دخترجوان زیبادیده می شود، اگرآهسته درامتداد صخره پیش بروید، آنگاه قیافه دخترجوان تبدیل به قیافه یک پیرزن می شود، واگرازسمت استراحتگاه «اوکژتپس» به سمت صخره برویم، می توان پوزه یک حیوان مرموزرا دید. دریکی ازافسانه ها درمورد اوکژتپس گفته می شود که یک زن مغول مسخ شده است که ازقله اوکژتپس به پایین افتاده است. یکی دیگر ازافسانه های کمترذکرشده، بدین شرح است:

درزمان های بسیارقدیم یک ملاک ثروتمند وبانفوذ زندگی می کرده است. اوتعداد زیادی پسروفقط یک دختر داشت. این دختر، زیبا وبا وقارو نیزعاقل وکاردان بود. پدرومادربه اوبسیارعشق می ورزیدند. پدرش درنظرداشت که اورافقط به همسری یک خان یا قاضی دربیاورد. روزی مردی پرهیبت وسواربراسب، با چهره ای زیبا، صدایی خوب و مهارت درنواختن تاربه روستا می آید. پیروجوان با اشتیاق فراوان درمورد این میهمان وهنرهای اوصحبت میکردند. مرد سوار ودخترملاک یکدیگررا دیده و ازهمان نگاه اول عاشق یکدیگرشدند. اما بعیدبودکه ملاک با ازدواج آنها موافقت کند. زوج جوان که ازاین موضوع اطلاع داشتند، تصمیم می گیرند ازروستا فرارکرده وبه جایی بروندکه آنهاراپیدانکنند.دواسب را زین کرده ودرتاریکی ازروستا فرارکردند. روزها وشب های زیادی گذشت تااینکه آنها به این نتیجه رسیدندکه دیگرچیزی تهدیدشان نمی کند. آنها درنواحی «بورابای» بودند. درساحل دریاچه «اولیکول» ودرمیان سبزه های خوشبو چادری برپاکردند. مرد، قایقی ساخت وهردوسواربرآن شده وبرروی آب به حرکت درآمدند. سپس یک خلیج زیبا درشمال دریاچه دیدند و مدت زیادی درکناراین خلیج ودرزیرسایبانی ازدرختان توس و صنوبربه استراحت پرداختند. شایدتوقف طولانی آنهابدین علت بودکه خلیج دربیشترمواقع درسایه «بورابای» قرارمی گیرد ویا آب آن بقدری زلال است که کف خلیج ونیزآسمان بهاری آبی رنگ درآن دیده می شود.  اجداد ما این خلیج را«کوگیلدیر کولتیک» (خلیج آبی رنگ) می نامیدند.

 

عشاق جوان دراینجا قایق سواری می کردندو ازآب زلال آن و دسته های ماهی و قوهای فاخر لذت می بردند. آنان همانند یک جفت قو درکنارهم روزهای خوش ماه عسل را می گذراندند. دراین هنگام برادران بی وقفه به دنبال خواهرخودمی گشتند.  پدربسیارخشمگین بودوفکرمی کردکه دخترش با یک مردبیچاره بی نام ونشان که فقط یک اسب دارد، فرارکرده است. او نمی توانست آرام بگیردو می خواست که آنهاراپیداکنند. وی دستورات شدیدوبی رحمانه ای صادرکرده بود، یعنی کشتن مرداسب سوارو بازگرداندن دختر. روزها گذشت و سرانجام ماموران ملاک رد زوج فراری راپیداکرده وکم مانده بودآنان را بگیرند. زوج جوان ماموران جستجورا دیده و پس ازبرداشتن وسایلی مختصر، به طرف قایق دویدند. گروه تعقیب آنهاراازدست دادولی تصمیم به بازگشت نداشت. دستورات ملاک سخت وقطعی بودوآنهاشروع کردندبه تعقیب قربانیان خود. آنهاکه می دانستنداین زوج جوان اغلب به خلیج می روند، درآنجا زیرسایبان درختان به کمین نشستند. عشاق جوان به خطری که ازجانب دشمن تهدیدشان می کرد، شک نکردند.

یک روزآنها تانزدیک ساحل پیش آمدندوبرادران دخترجوان ازفرصت استفاده کردند. با پرتاب تیری که مستقیما به قلب مردجوان خورد، اوراازپای درآوردند. اوبه داخل دریاچه افتاد وباخون خودآب را رنگین کرد. دخترکه یارخودراازدست داده بود، خطاب به خورشیددرحال غروب کرده وازخدامی خواهدکه اورا به همراه قایقی که به دست معشوقش ساخته شده بود، به سنگ تبدیل کند. خداوند که غم بی پایان وعمیق اورامی بیند، خواهش اورااجابت می کند.

بعدها پدران ما این صخره را«ژومباکتاس» نام نهادند. وبه راستی که این صخره مرموزاست. اگر ازیک سوبه صخره نگریسته شود، شبیه قایق است، وازسوی دیگر شبیه دخترجوانی با موهای پراکنده درباد. واگرکمی ازآن ردشویم واززاویه دیگری بنگریم، آنگاه پیرزنی خمیده رامی بینیم. 

 
تجارت
فرهنگ و هنر
Copyright © 2011 , All rights reserved.
KaziranWebsite : www.kaziran.com :: www.kazinfo.ir :: Email : Info@kaziran.com
Designed and Developed By SheedGraphic Multimedia